تبليغاتX
یخچال

شکلات فلفلی

در تاريخ چهارشنبه 23 فروردین1391 توسط حمید 1107

تا حالا فلفل ریختی روی شکلات بعد بخوریش؟

حس منم همونطوریه، ترس و استرس را میریزم روی لذت هام بعد نوش جان می کنم :-)

هیشکی نمی دونه دقیقا چمه ، یه جور دیوونگیه که دکترها هم ازم قطع امید کردن !

هی میخوام آدم باشم مثله انسان رفتار کنم اما خر میشم مثله سگ رفتار می کنم :-)

همه هم از دستم شاکی میشن ، حتی خودم . . .

الان هم که دارم اینارو مینویسم حواسم به درسامه و دارم غصه اشون را می خورم :دی

خدایا یا عقل بهم بده یا پـــول درست حسابی که حداقل اطرافیانم یه بهونه واسه تحمل کردنم داشته باشند

میگن یه روز بعد از ظهر همه چیز درست میشه

خدا کنه اون روز بعد از ظهر من بیکار باشم و وقت کنم ببینم که داره درست میشه :-)


پ.ن:می چرخم و می رقصم و می نوشم از این جام بیخود شده از خویشم و از گردش ایام . . .

فکر پنچر

در تاريخ دوشنبه 7 فروردین1391 توسط حمید 1107
 

فکرم پنچره

خودم سوراخش کردم که بادش خالی شه

انقدر بردمش تنظیم باد که درست کار کنه نشد که نشد

می گفتن اگه درست تنظیم باشه توی مصرف انرژی خیلی تاثیر داره

خیلی ها هم پیشنهاد دادن باد نیتروژن بزنم و کلی هم مزیت واسم گفتن

تو هر پستی و بلندی درد می گرفت

به هرکی و هر چی میخورد به خاطر درست عمل نکردنش اذیت می کرد و کلی انرژی میسوزوند

خیلی ها هم بادشو یواشکی خالی می کردند

مثله اون دورانی که خودم باد لاستیک ماشینارو خالی می کردم

خلاصه الان که پنچر شده جایی نمیرم

ازش استفاده نمی کنم

و بهش هم فشار نمیاد

هیشکی هم باهاش کار نداره

پ.ن : شکوه - محسن نامجو

دقیقه 90

در تاريخ شنبه 27 اسفند1390 توسط حمید 1107
1-

هر روز یه عالمه آدم می بینم با قیافه های جدی ، تو هم ، عصبــانی و پر از غصه

خیلی کم پیدا میشه که یکی لبخند روی لباش باشه و لبخندش مصنوعی نباشه

وفتی یکی میخنده همه چپ چپ نگاش می کنن و فکر می کنن که دیوونه است

دلم می خواد بدون هیچ وسیله جانبی همه قه قهه بزنند و بخندن ولی . . .

.

.

2-

عید داره میاد ولی نمی دونم چرا بوش نمیاد

همیشـه این روزای سـال بوی عیـد میومــــد!

.

.

3-

آلبوم هیچ هیچ هیچ شاهین نجفی دیونم می کنه . . .


من یه گلایلم که تو این سرزمین شوم،

راهم به قبر و سنگِ گرانیت می رسه!

هر روز به قتل می رسم و شعر من فقط،

به انتشاره شعله ی کبریت می رسه!


دردم هزار ساله مثِ درده حافظه،

درمونشم همونیه که کشفِ رازیه!

نسلی که سرسپرده ی عصر حجر شده،

به ساقیای ارمنیه پیر راضیه!


وقتی که زندگی یه تئاتره مزخرفه،

تنها به جرعه های فراموشی دلخوشم!

راسکول نیکف یه پیره زنو شقه کرد و من،

با اون تبر فرشته ی الهامو می کُشم...


هی مست می کنم مثِ یه بطری شراب،

که وقتی پاش بیفته یه کوکتل مولوتوفه!

یه مجرمه فراری شدم که تو زندگیش،

درگیر یه گریزه بدونِ توقفه!


فرقی نداره جاده ی چالوس و راهِ قم،

من مستی ام که خوش داره رانندگی کنه!

یه ماهی که تو آکواریوم زار می زنه،

تا توی اشک های خودش زندگی کنه...


باید تلوتلو بخوری این زمونه رو،

وقتی که مست نیستی به بن بست می رسی!

تو مستی آدما دوباره مهربون می شن،

حتا برادرای توی ایست بازرسی!


می خندن و به دستِ تو دستبند می زنن،

راهو برای بردن تو باز می کنن!

تو دام مورچه ها به سلیمان بدل می شی،

قالیچه ها بدون تو پرواز می کنن!


بعدش یه خواب زیر پتوی پر از شپش،

رو نیمکتِ پلاستیکیه یه کلانتری...

اما چه فایده وقتی که فردا با یه لگد،

تو دنیای جهنمیت از خواب می پری!


این بار چندمه که به یه جرم مشترک،

هشتاد تا ضربه پشتتو هاشور می زنه؟

برگرد خونه حتا اگه با خبر باشی،

تنها دل خودت واسه تو شور می زنه...


تو یه گلایلی و تو این سرزمین شوم،

راهت به قبر و سنگِ گرانیت می رسه!

هر روز به قتل می رسی و شعر تو فقط،

به انتشاره شعله ی کبریت می رسه!

.

.

.

پ.ن.س : مثل حرفي که صد دفعه خط خورد، مثل برگي که سبز موند و مُرد . . .

پ.ن: غریبه ، آشنا . . .

پ.ن:هميشه با اين که اين دل نگرونه   -    يه بهار پشت زمستون و خزونه

مایکروسافت

در تاريخ سه شنبه 20 دی1390 توسط حمید 1107

چرخ زندگی آروم آروم داره می چرخه و تورو هم داره با خودش می بره . چاله چوله های زیادی داره ولی منظره های قشنگی هم توی اطراف هست که می تونی ازش لذت ببری . توی همین گردش و تور بزرگ زندگی یه چیزی حواست رو پرت می کنه . یکی از بغل دستی هات حالش خوب نیست، مریض شده از اون مریضی هاست که نمی زاره اون و اطرافیانش دیگه مناظرو نبینن و حواسشون به اون باشه . 

همیشه فکر می کردم این جور چیزا واسه بقیه آدماست و ما هیچیمون نمیشه  . خیلی موقع ها تا این اتفاقها نیافته ، به خودمون نمیایم و واسه لذت بردن از زندگی کاری نمی کنیم . . .

ولی من لذت میبرم ، لــذت ، لـــــــذت ، لــــــــــــــــــذت


حفره های خالی

در تاريخ شنبه 28 آبان1390 توسط حمید 1107

گاهي بعضي ها با ما جور در مي آيند، اما همراه نمي شوند.

گاهي نيز آدم هايي را مي يابيم كه با ما همراه مي شوند اما جور در نمي آيند. 

برخي وقت ها ما آدم هايي را دوست داريم كه دوستمان نمي دارند، همان گونه كه آدم هايي نيز يافت مي شوند كه دوستمان دارند، اما ما دوستشان نداريم. به آناني كه دوست نداريم اتفاقي در خيابان بر مي خوريم و همواره بر مي خوريم، اما آناني را كه دوست مي داريم همواره گم مي كنيم و هرگز اتفاقي در خيابان به آنان بر نمي خوريم!

برخي ما را سر كار مي گذارند.

برخي بيش از اندازه قطعه گم شده دارند و چنان تهي اند و روحشان چنان گرفتار حفره هاي خالي است كه تمام روح ما نيز كفاف پر كردن يك حفره خالي درون آنان را ندارد.

برخي ديگر نيز بيش از اندازه قطعه دارند و هيچ حفره اي، هيچ خلائي ندارند تا ما برايشان پُركنيم.

برخي مي خواهند ما را ببلعند و برخي ديگر نيز هرگز ما را نمي بينند و نمي يابند و برخي ديگر بيش از اندازه به ما خيره مي شوند...

گاه ما براي يافتن گمشده خويش، خود را مي آراييم.

گاه براي يافتن «او» به دنبال پول، علم، مقام، قدرت و همه چيز مي رويم و همه چيز را به كف مي آوريم و اما «او» را از كف مي دهيم.

گاهي اويي را كه دوست مي داري احتياجي به تو ندارد زيرا تو او را كامل نمي كني. تو قطعه گمشده او نيستي ،تو قدرت تملك او را نداري.

گاه نيز چنين كسي تو را رها مي كند و گاهي نيز چنين كسي به تو مي آموزد كه خود نيز كامل باشي، خود نيز بي نياز از قطعه هاي گم شده.او شايد به تو بياموزد كه خود به تنهايي سفر را آغاز كني ، راه بيفتي ، حركت كني. او به تو مي آموزد و تو را ترك مي كند، اما پيش از خداحافظي مي گويد: "شايد روزي به هم برسيم ..."، مي گويد و مي رود، و آغاز راه برايت دشوار است.

اين آغاز، اين زايش،‌ برايت سخت دردناك است. بلوغ دردناك است، وداع با دوران كودكي دردناك است، ‌كامل شدن دردناك است، اما گريزي نيست.و تو آهسته آهسته بلند مي شوي، و راه مي افتي ومي روي، و در اين راه رفتن دست و بالت بارها زخمي مي شود، اما آبدیده مي شوي و مي آموزي كه از جاده هاي ناشناس نهراسي، از مقصد بي انتها نهراسي، از نرسيدن نهراسي و تنها بروي و بروي و بروي.

"آزاد"